تبليغاتX
ققنوس عشق - فرشته و عشق
 
روزي فرشته اي عاشق خورشيد شد .بال زد و رفت به سمت آن.
 
ولي همينكه نزديك شد ، خورشيد بالهاي او را سوزاند . فرشته
 
صبر و تحمل كرد ، تا بالهايش ترميم شدند. و دوباره به سمت
 
خورشيد بال زد . و باز خورشيد بال هاي اورا سوزاند .
 
فرشته تصميم گرفت ، به جاي نزديك شدن به آن در نور خورشيد
 
بايستد و قلبش را از جنس آفتاب كند .
 
ايستاد و از نور خورشيد نگاه كرد و ديد قلب آسمان آبي است ،
 
چهره مردانگي سبز ، حتي احساس روشن خورشيد را لمس كرد.
 
فرشته هيچگاه چشم هايش را از سوي خورشيد بر نگرفت!!!!!
 
خورشيد راز بزرگي را براي فرشته آشكار كرد !
 
راز يكرنگي ، پاكي و راستي .
 
هيچ واژه سرزنش كننده اي نمي توانست او را آزار دهد . چون
 
افسون محبت و گرماي او بود . فرشته خوشحال بود چون هنوز
 
قلبش زنده و بالدار بود .
+ نوشته شده توسط مجید در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:3 |
منبع كدهاي جاوااسكريپت